اميد
قسمت هفتم
رقيه خانم و سيما با ناراحتى منزل آقاى شاهد را ترك كردند، بدون هيچ نتيجه اى! سيما تمام راه را با خود فكر مى كرد.
با اينكه بزرگترين بى حرمتى و ظلم در حقش شده بود، آينده اش ويران و جسم و روحش زخمى لا علاج برداشته و آقا با پرداخت پول در حقيقت مى خواست فقط رضايت او را جلب كند!
ذره ذره ى وجودش زانوى غم به بغل گرفته بود، در چشمانش ديگر اشكى باقى نمانده كه كمى تسلي اش دهد.
براستى بايد چه كسى را سرزنش كرد؟ در درياى اندوه غوطه ور بود كه با صداى رقيه خانم از جا پريد،
_ سيما، عزيزم، با نشستن و غصه خوردن كه مشكلت حل نمى شه. بايد شكايت كنيم، يكى از همسايه هامون قاضى دادگستريه، فردا مى رم پيشش و ازش كمك مى گيرم. به اميد آقا نبايد بشينيم...
_ آخه رقيه خانم! اين مشكل يه جوريه كه اگه بيشتر باز بشه آبروى من هم به همون نسبت زير سؤال مى ره.
خودت مى دونى كه ديگه كسى به من كار نخواهد داد. الان مردم ظاهر رو بيشتر مى بينند، گذشت اون زمانى كه همه غير از چشم سر يه چشم هم تو دلشون داشتن. خودت رو نگاه نكن كه هنوز قلب مهربونت تو سينه ات مى تپه!
_ سيما جون! ما كه به همه جار نمى زنيم عزيزم. به تو ظلم بزرگى شده، چه طورى مى شه به اين راحتى ازش گذشت؟ تو كه هميشه با من نمى مونى! يه روزى ازدواج خواهى كرد.
_ خانوم جون! بزرگترين ظلم رو در يك سالگى پدر و مادرم بهم كردن كه منو نخواستند و به پرورشگاه سپردند! حالا به همين راحتى مثل يه دستمال باهام رفتار مى شه و آب از آب تكون نمى خوره. حتى نمى تونم از حق خودم دفاع كنم. من براى اين كار به وقت و پول كافى نياز دارم كه از داشتن هر دو محرومم.
راستش چيزى كه بيشتر از همه منو زجر مى ده، دلسوزى هاى آقاست كه با انداختن پول جلوى ما، مى خواد اين ماجرا رو خيلى راحت تموم كنه! تو نمى دونى كه چه عذابى مى كشيدم وقتى مى گفت خرجت با من، فقط مى خواست پولش رو به رخ ما بكشه!
بغض امانش نداد. گريه را سر داد، رقيه خانم بحث را تمام كرد تا سيما كمى آرام گيرد.
وقتى فكر مى كرد، مى ديد كه سيما درست مى گو يد. او به كار و به پيشينه اى خوب نياز دارد. مردم به دخترى كه چنين مشكلى دارد، شك مى كنند و تر جيحاً كار نمى دهند، ولى اين بى عدالتى محض است كه يك مجرم، ظلمى چنين نا بخشودنى روا مى دارد و يك بى گناه از ترس آبرويش و نداشتن تكيه گاهى محكم، بار سنگين جرم او را به دوشش مى كشد.
سيما سرش را بر شانه ى رقيه خانم گذاشت و آه دردناكى بى اختيار از عمق سينه ى زخم خوره اش خارج گشت.
_ دكتر رو فراموش كن خانوم جون. من نيازى به پول آقاى شاهد ندارم.
اگر روزى هم تصميم به ازدواج بگيرم، همسرم بايد همين طورى منو قبول كنه. من كه كالا نيستم براى خوش كردن دل كسى كه مى خواد منو بگيره زير بار منت آقاى شاهد برم و يه خوارى ديگه رو هم بپذيرم.
_ هر چى تو بگى عزيزم، حالا كمى از فكرش بيا بيرون، رهاش كن دخترم!
آن شب سيما راحت خوابيد زيرا از يك جهت بسيار خسته بود از طرفى ديگر، خوشحال بود كه زير بار منت آقا نرفته بود.
آقاى شاهد پس از رفتن سيما و رقيه خانم، به برادرش تلفن كرد، اما ابتدا در مورد اينكه چه اتفاقى افتاده، حرفى به ميان نياورد. ولى اين طور دستگيرش شد كه مهرداد از جشن عروسى به بعد ناپديد شده بود! البته از آنجايى كه پسر لا ابالى و بيكارى بود، هيچ كس به غيبتش شكى نكرده و سراغش را نگرفته بود.
پس از اينكه مطمئن شد برادرش واقعاً از مهرداد خبرى ندارد، موضوع سيما را با وى درميان نهاد.
برادرش در ابتدا، فقط سكوت كرد ولى هنگامى كه از درست بودن ماجرا اطمينان حاصل كرد، به آقاى شاهد قول داد كه در يافتن و دستگيرى مهرداد از هيچ گونه كمكى فرو گذار نخواهد كرد. ناراحتى و شرمندگى در لحن صحبتش موج مى زد.
آقا هم بلا فاصله پس از گذاشتن گوشى تلفن، شخصاً به اداره ى پليس رفت و با نشان دادن عكس مهرداد از آنها هم كمك خواست.
در دلش غصه و غم چنان طوفانى به پا كرده بود كه دشوارى جدا شدن از همسرش كم رنگ تر مى نمود. صورت معصوم سيما از جلوى چشمانش پاك نمى شد. حس عجيبى داشت. اين دختر بى چاره با هزار اميد براى كار به منزلش آمده بود و حالا، اين گونه با نااميدى از خانه اش رخت بربسته است. بايد كارى كرد! مرتب خودش را سرزنش مى كرد. در طول چهل و نه سال زندگيش بيشتر اوقات با پول غير ممكن ها را ممكن ساخته بود، ولى اين بار قضيه فرق مى كرد. هر چه فكر مى كرد كمتر به نتيجه مى رسيد، ولى تصميم گرفت تا آخر عمر تكيه گاه سيما و جاى پدرى باشد كه او هرگز وى را نديده بود.
مرجان و فرهاد از ايتاليا تماس گرفتند و خبر دادند كه هفته اى ديگر در آنجا خواهند ماند.
پس از اينكه با مرجان خداحافظى كرد، احساس او و سيما را در همان لحظه مقايسه نمود، يكى لبريز از خوشى و شادى و ديگرى در درياى متلاطم اندوه غوطه ور.
از سوى ديگر،صبح زود، سيما با كمال بى ميلى حاضر و براى كار از منزل خارج شد.
ظهر آن روز، آقا به رقيه خانم تلفن كرد و جوياى حال سيما شد. او به آقاى شاهد توضيح داد كه سيما، كمك مالى وى را رد كرده و حاضر نيست دكتر صدرى را ببيند.
آقا با شناخت بسيار كمى كه از سيما داشت، اين عكس العمل وى را حدس مى زد ولى با شنيدنش خيلى غمگين گشت.
در همان روز از اداره ى پليس با آقاى شاهد تماس گرفتند، خبر مرگ ناگهاني مهرداد، او را بر جاي خود خشك كرد...
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان: